Wednesday, September 19, 2007

اينجا ايران است و من تو را دوست دارم

وقتي براي اولين بار مرخصي داخل شهري گرفتم و از پادگان زدم بيرون معناي واقعي غربت را حس كردم . يك لحظه كاملا احساس خلاء كردم . گفتم حالا بايد كجا بروم ؟ بايد چه كسي را ببينم ؟ اسم خيابانهاي اين شهر چيست ؟‌ كجا بايد يك غداي خوب بخورم ؟‌ كجا بايد كمي خريد كنم كه سرم كلاه نگذارند ؟‌ كجا بايد يك تئاتر خوب ببينم ؟ اين ها همه سئوالاتي بود كه در يك لحظه به ذهنم سرازير شد . برگشتم به سمت پادگان و دفترچه مرخصي را دادم دست افسر نگهبان و او گفت : تو هنوز پنج دقيقه هم نيست كه از پادگان زدي بيرون ؟ گفتم : فكر كنم اشتباهي پيش آمده . بهتر بود تو همان گروهان مي موندم . غربت را در ايران هم مي توان حس كرد . وطن براي من بوي خاك نيست . بوي خاك برايم هيچ معنايي ندارد . وطن برايم اينهاست
ايران يعني پدر و مادرم و برادر هشت ساله ام
ايران يعني فاز دو مهرشهر كرج و من كه سه ساله بودم و آقاي احمدي صاحبخانه مان كه اگر خال پيشاني اش را فشار مي دادم مي گفت : بووووووووق
ايران يعني : اتوبان تهران كرج و آن دو قارچ سفيد بالاي تپه كه هنوز هم نمي دانم چيست ؟!
ايران يعني : بيجار ، باغ صفا ، سربازي پدر يعني پنج سالگي ام
ايران يعني : كارتون هاي كودكي ، عكس گمشده ها قبل از برنامه كودك . يعني مهدكودك . يعني اولين تئاتر . يعني دختر همسايه كه يك روز اعلاميه ي ترحيمش را
ديدم او هم مثل من شش ساله بود

من فراري شده ام / طرح :‌بزرگمهرحسين پور ، عباس رياضي / قورباغه باز

ايران يعني :‌ خيابان ولي عصر ، يعني خيابان ولي عصر . وايييييي خيابان ولي عصر ايران يعني . مدرسه ، كلاه قرمزي و پسرخاله . خانم سنگي ، خانم خطيبي ، خانم دوست محمدي ، خانم راد و آقاي رفعت . معلمانمايران يعني :‌ فوتبال هاي بعداظهر ، تمام عاشق شدنهايم . يعني تمام زندگي ام
راجر واترز در ترانه ي وطن مي گويد : مي تواند خاك باشد يا شن ، مي تواند كارخانه ات باشد يا پدر و مادرت و يا كافه اي آن گوشه . هر كس در هر جايي كسي ، چيزي و يا جايي را دارد كه به آن وطن مي گويد اينها برايم معناي ايران است و اين ايرانم را با هيچ چيز ديگر عوض نمي كنم . حتي حالا كه سربازم . ايران نه برايم اسلحه است و نه فرمانده ي بداخلاقمان . من ايران خودم را با هيچ چيز عوض نمي كنم