Thursday, September 20, 2007

دوستي نه چندان يك ساله

چند روز ديگر سالمرگ عمران صلاحي نازنين است . همين امروز بود كه به پوريا گفتم كه عمران حتي موقع رفتن هم چيزي به من داد و رفت . و آن چيز كسي جز پوريا عالمي نبود . زماني كه در هادي تونز مي نوشتم يك آدمي آمد و ستوني راه انداخت به نام انگار نه انگار . آن روزها از نويسنده ي آن ستون كه هر روز در هادي تونز مي نوشت متنفر بودم چون بالاخره جاي من را تنگ كرده بود . اما نمي دانستم كه همان آدم يك روز به بهترين دوست من تبديل مي شود . در روز تشييع پيكر عمران به طور اتفاقي با پوريا كه خود طنزنويس زبردستي ست آشنا شدم و الاحق و الانصاف دوست داشتني ترين تجربه ي كار مطبوعاتي ام را با او تجربه كردم . انتشار ويژه نامه ي عمران صلاحي براي روزنامه ي اسرار بيشتر به يك معجزه مي ماند . به هر حال عمران كه دوست مشترك جفتمان بود هم حتما كمكمان كرد .


طرح روي جلد ويژه نامه ي عمران صلاحي / بزرگمهر حسين پور
تا دو سه روز قبل از موعد چاپ كه همان چهلم عمران عزيز بود نصف مطالب جور نشده بود و من و پوريا پشت تلفن يا غر مي زديم يا عر يا دعوا . خودمان هم حدس نمي زديم سه چهار روز بعد ويژه نامه منتشر شود آن هم با مطالبي اختصاصي از :‌مسعود بهنود و ابراهيم نبوي و محمد علي بني اسدي و ابراهيم رها و بزرگهمر حسين پور و كلي آدم ديگر ! اما خوشبختانه آن ويژه نامه دوست داشتني ترين پروژه ي مطبوعاتي ام در تمام اين سالها شد

پوريا عالمي / عكس : فواد خاك نژاد / قورباغه باز

پوريا برايم يك مدل است . بماند كه چند بار مدل عكاسي ام بوده طفلك اما منظورم از اين مدل ، مدل روحي ست . روح فوق العاده ايي دارد . سيزده به در امسالم در خانه ي او به در شد . وقتي كه داشتيم با مترو به سمت تهران بر مي گشتيم يك انجير را حدود پنج دقيقه مزمزه مي كرد . ياد سهراب افتادم . اما خواهش مي كنم مسخره ام نكنيد . او را مثل برادرم دوست دارم و به اين عشق افتخار مي كنم . راستي وبلاگ او در بخش طنز مسابقه ي وبلاگهاي دويچه وله كانديدا شده . اگر دوست داشتيد به او راي بدهيد

Wednesday, September 19, 2007

اينجا ايران است و من تو را دوست دارم

وقتي براي اولين بار مرخصي داخل شهري گرفتم و از پادگان زدم بيرون معناي واقعي غربت را حس كردم . يك لحظه كاملا احساس خلاء كردم . گفتم حالا بايد كجا بروم ؟ بايد چه كسي را ببينم ؟ اسم خيابانهاي اين شهر چيست ؟‌ كجا بايد يك غداي خوب بخورم ؟‌ كجا بايد كمي خريد كنم كه سرم كلاه نگذارند ؟‌ كجا بايد يك تئاتر خوب ببينم ؟ اين ها همه سئوالاتي بود كه در يك لحظه به ذهنم سرازير شد . برگشتم به سمت پادگان و دفترچه مرخصي را دادم دست افسر نگهبان و او گفت : تو هنوز پنج دقيقه هم نيست كه از پادگان زدي بيرون ؟ گفتم : فكر كنم اشتباهي پيش آمده . بهتر بود تو همان گروهان مي موندم . غربت را در ايران هم مي توان حس كرد . وطن براي من بوي خاك نيست . بوي خاك برايم هيچ معنايي ندارد . وطن برايم اينهاست
ايران يعني پدر و مادرم و برادر هشت ساله ام
ايران يعني فاز دو مهرشهر كرج و من كه سه ساله بودم و آقاي احمدي صاحبخانه مان كه اگر خال پيشاني اش را فشار مي دادم مي گفت : بووووووووق
ايران يعني : اتوبان تهران كرج و آن دو قارچ سفيد بالاي تپه كه هنوز هم نمي دانم چيست ؟!
ايران يعني : بيجار ، باغ صفا ، سربازي پدر يعني پنج سالگي ام
ايران يعني : كارتون هاي كودكي ، عكس گمشده ها قبل از برنامه كودك . يعني مهدكودك . يعني اولين تئاتر . يعني دختر همسايه كه يك روز اعلاميه ي ترحيمش را
ديدم او هم مثل من شش ساله بود

من فراري شده ام / طرح :‌بزرگمهرحسين پور ، عباس رياضي / قورباغه باز

ايران يعني :‌ خيابان ولي عصر ، يعني خيابان ولي عصر . وايييييي خيابان ولي عصر ايران يعني . مدرسه ، كلاه قرمزي و پسرخاله . خانم سنگي ، خانم خطيبي ، خانم دوست محمدي ، خانم راد و آقاي رفعت . معلمانمايران يعني :‌ فوتبال هاي بعداظهر ، تمام عاشق شدنهايم . يعني تمام زندگي ام
راجر واترز در ترانه ي وطن مي گويد : مي تواند خاك باشد يا شن ، مي تواند كارخانه ات باشد يا پدر و مادرت و يا كافه اي آن گوشه . هر كس در هر جايي كسي ، چيزي و يا جايي را دارد كه به آن وطن مي گويد اينها برايم معناي ايران است و اين ايرانم را با هيچ چيز ديگر عوض نمي كنم . حتي حالا كه سربازم . ايران نه برايم اسلحه است و نه فرمانده ي بداخلاقمان . من ايران خودم را با هيچ چيز عوض نمي كنم

Monday, September 03, 2007

پرواز با هواپيمايي نامجو ايرلاين

واقعا او كيست ؟‌مردي كه آمده تا سايد روشنفكري جامعه را تقويت موسيقيايي كند يا يك ولگرد است كه آمده تا گذري كند و برود . كسي محسن نامجو را به خوبي مي شناسد ؟ وقتي اولين بار او را ديدم چيزي كه جز هنرش بارز بود صداقتش بود . همين كه يك هنرمند صادق است اين روزها كلي ارزش دارد . از چشمانش صداقت و شيطنت مي باريد . كلي هم از او در محافل مختلف دفاع كرده ام اما خودم هنوز نمي دانم چرا . هنوز نمي دانم جادوي محسن نامجو در چيست ؟ او حالا ايران را ترك كرده و چه بهتر . حداقل كارهاي او بيشتر و بيشتر به گوشمان مي خورد .

اما اگر جزو كساني هستيد كه هنوز آهنگي از او نشنيده ايد خود را به اولين كلينيك مرگ خود خواسته معرفي كنيد . ديگر هم بهانه اي نداريد كه آثارش دم دست نيست چون كاست ترنجش همين يكي دو روز اخير رسما منتشر شد . و عجب تنظيم نابي دارد . همين سي ثانيه از تنظيم جديد زلف بر باد را گوش كنيد و پرواز كنيد

Sunday, September 02, 2007

معجزه ي قورباغه ي طلايي

به قول طلا خيلي ديره ولي بنويس . راستش خودم هم نمي دانم چرا بعد از چهار ماه چرا هنوز راجع به آن بعد از ظهر پنج شنبه ي رويايي چيزي ننوشتم . اگر مشتاقيد راجع به قورباغه ي طلايي و اين كه چي شد كه اين طور شد چيزي بدانيد اين پست را بخوانيد . دي ماه هشتاد و پنج بود . فكر راه اندازي يك برنامه ي دسته جمعي ذهنم را قلقلك مي داد اما نمي دانستم بايد چه غلطي بكنم . به ذهنم رسيد كه به وبلاگهاي دوست داشتني ام جايزه ام بدهم . در ذهنم وبلاگهاي دوست داشتني ام را دوره كردم و به نتيجه رسيدم و يك شب تا صبح نشستم و وبلاگها را در وبلاگم رديف كردم . چند روز بعد بود كه داريوش رجبيان از راديو زمانه تماس گرفت و مصاحبه اي با من در مورد قورباغه ي طلايي انجام داد و همانجا بود كه به نتيجه رسيدم كه قضيه كم كم دارد جدي مي شود . هفته بعد هم صحبتي با راديو بي بي سي و ... . اما مانده بودم با اين غلطي كه كرده ام بايد چكار كنم . چه جايزه اي بايد بدهم و اصلا كجا بايد مراسمي براي اهداي جوايز برگزار كنم . همانجا بود كه فرشته هاي جديدي وارد زندگي ام شدند . رفتم كافه تيتر و آنجا براي اولين بار با بهنام و بيتا هم كلام شدم . و آنان مهربانانه پذيرفتند كه بي هيچ منتي پذيراي اولين دوره ي قورباغه ي طلايي باشند . همينجا بايد بگويم كه مهرباني آنان را تا آخر عمرم در حافظه ام نگه مي دارم . بهنام و بيتاي عزيز دوستتان دارم


نازنين ترين بهنام و بيتاي جهان / عكس : فواد خاك نژاد / قورباغه باز
اما نبايد لطف هاي كوروش ضيابري عزيز را هم فراموش كنم . او اجراي مراسم را بر عهده داشت و الحق و الانصاف هم آبروي مرا خريد . از او و مادرش كه شانزده ساعت سفر را فقط و فقط به خاطر اين مراسم به جان خريدند ممنونم . واي خدايا من چقدر به اين دوستانم مهرباني بدهكارم . كوروش جز اجراي مراسم پوشش خبري مراسم را در ايسنا ، هادي تونز ، فرياد و كلي خبرگزاري ديگر بر عهده داشت .
اين مراسم دو مهمان ويژه داشت يكي اسدالله امرايي نازنين و ديگري توكا نيستاني دوست داشتني خودم . مي دانم كه توكا چند تا از برنامه هايش را كنسل كرد تا به مراسم برسد و آقاي امرايي كه دعوت چند مهمان عزيزش را براي صرف ديزي رد كرد تا مهمان ما باشد . آقاي امرايي عزيزم يك ديزي حسابي طلبتان .
توكا بعد از مراسم با غيظ به من مي نگرد / عكس :‌ فواد خاك نژاد / قورباغه باز
دليلم براي نوشتن اين پست اين بود كه بعد از چهار ماه از همه تشكر كنم . از مادر نازنينم كه زحمت ساخت تنديس ها را فقط در دو سه روز كشيد و نگراني ها و غرغرهاي من را درك كرد . از علي زراندوز عزيز سردبير بچه ها گل آقا و تمام بروبچه هاي گل آقا كه زحمت كلي از جوايز را كشيدند . از امير سليماني نازنين كه پوستر قورباغه ي طلايي را چاپ كرد . از نيماي پندار به خاطر مهرباني هايش و مشورت هايش . از بروبچه هاي جابلاگي به خاطر هاست و باز هم از كافه تيتر فراموش نشدني .
از تمام برندگان كه پذيرفتند و آمدند و آنهايي كه نيامدند خبري از ما گرفتند و نيامدند . از ليلي نيكونظر كه با سرماخوردگي شديدش دعوت مرا رد نكرد و آمد . از دكتر شيرين احمد نيا كه با آمدنشان به مراسم ما اعتبار دادند . از سيد آبادي نازنين كه همان شب ميزبان كلي مهمان بود اما غذايش را روي گاز گذاشت و با دختر نازنينش به مراسم ما آمد .


ليلي نيكونظر و اسدالله امرايي / عكس : نيما افشار نادري / قورباغه باز
از آسيه اميني ، ميرزا پيكوفسكي ، يلدا معيري ،كاوه مشكات ، نيما اكبرپور ، هادي حيدري ، حسن كريم زاده ، يحيي تدين ، كيوان زرگري ، حسين جاويد ، نيما افشار نادري ، مهران افشار نادري ، مريم آقاجري ، پوريا عالمي ، حميدرضا علاقه بند و پالپ فيكشن نازنين و تمام كساني كه آن روز كنارم بودند و حالا خوب يادم نمانده ممنونم .
از هادي دوستمحمدي كه همراهي ام كرد ممنونم . از عابد نازنينم كه يك سره دوربين فيلمبرداري دو كيلويي ام دستش بود و آخر با لبخند جواب غرغرهايم را داد ممنونم . از بهاره كه اولين ديدارمان بعد از شانزده سال جز زحمت براي او نبود و دوستانش هم ممنونم . حوصله تان سر رفت ؟

جمع نازنين شش اردي بهشت / عكس :‌ يلدا معيري / قورباغه باز
حميدرضا علاقه بند در پستش راجع به مراسم نوشت : پنج شنبه شش اردي بهشت هشتاد و شش وارد تاريخ شد . اميدوارم همين طور باشد . همين